امروز:

دلنوشته ای از سوسن پرور عزیز

برای آرش سهرابی نیمه ی من در تمام بودن هایم

سلام مهربان :

این روزها بیشتر از همه از وقت با تو هستم هر روز صبح به اداره تئاتر می روم تو آنجا نیستی و من هر روز تو را می بینم و آنقدر تو را خوب می بینم که می توانم بگویم چاق شده ای !

مدتی است سر کار چیستا یثربی می روم . نازنینی که در مهمانی سرزمین خواب تو با او از نزدیک آشنا شدم . پس به من حق بده که هر روز تو را در تمام مدت تمرین ببینم و گویا از من مثل همیشه می خواهی دقیقا همانجایی که گفته ای بایستم و دیالوگم را بگویم . آرش عزیزم به من اعتماد کن من سر جایم دیالوگ می گویم همانجا که تو می خواهی .

مدتی است سر کار چیستا یثربی با زنی زندگی می کنم که دل پرش را برای امام زاده بی نام و نشانی خالی می کند . تمام زن بودنش را گریه می کند ، می رقصد ، می خندد تا جمع شود با مردی که به او عشق می ورزد پس منها می کند النگوهای طلایش را به نیت امام زاده و این بار برای رسیدن همان مرد به دخترش فقط گریه می کند . و من سوسن پرور به این نقطه که می رسم از درون می شکنم برای این زن و بیشتر از همیشه متنفر می شوم از این دنیای مردانه و به تو می گویم دلتنگ نساجان هستم ... این فضا من رو یاد نساجان می اندازد و تو می گویی اتفاقا تمریناتمان در همین اتاق بود و مجید با تکان سر تایید می کند .

ما در این اتاق ها باز یکدیگر را خواهیم دید ؟

آرش دلم صحنه آخر ملکه زیبای لنین رو می خواد ... آرش دلم می خواد لکه های سیاه رنگ رو روی شلوار کرم رنگت ببینم . این تو بودی که کف صحنه را برای اجرای نمایش توالت رنگ کردی . من اون روزها رو یادم هست و از بس یادم هست تو رو هر روز صبح می بینم که با چیستا وارد پلاتو می شوی و برایم عجیب است که چیستا از من می پرسد از آرش خبر داری ؟

مهربان : ما در این اتاق ها باز یکدیگر را خواهیم دید و آن روز جمعه 30 دی خواهد بود . 


نوشته شده در : سه شنبه 28 دی 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

سما بخشیان
سه شنبه 12 مرداد 1395 10:31 ب.ظ
نمیدونم چرا وقتی خوندمش گریه کردم
ساناز منوچهری
یکشنبه 15 آبان 1390 11:59 ب.ظ
راستی من هر وقت استاد رضا مهدوی را می بینم به یاد شما هم می افتم...

دو هفته دیگر به لطف استاد مهدوی قرار است نمایشنامه نقص اورژن یونسکو را اجرا کنم ...
کلاسشان آنقدر پرشوراست و بچه ها را سر ذوق می آورند که آدم دلش می خواهد همینطوری برود روی صحنه!!
مهرداد بهراد
چهارشنبه 29 دی 1389 03:30 ق.ظ
گاهی اوقات ...اتفاقات دیر تر از اونچه که باید اتفاق می افتن..... بعد از مدتها کسیو پیدا کنی که هم کامل درکش کنی و هم درکت کنه و هم کمکت کنه و هم چیز ازش یاد بگیری.... و هم از لحظه لحظه باهاش بودن لذت ببری انقدر که مجبور شه خواب آلود از دست ماها بره سر کار....آرش هنوز ...حتی همین الان که نرفتی دلم برات تنگ شده....موفق باشی و پیروز....
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic