امروز:

شعری از شمس لنگرودی1


آتشزنه‌ای ویرانگر

 

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند
بال‌های من
تکه‌تکه فرو می‌ریزند
بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند
و نشان فلوت تو را می‌پرسند
نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند
تو پرنده‌یی معصومی
که راهش را
در باغ حیاط زندانی گم کرده است
تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی
باد تشنه‌ی تابستانی
که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند
آشیانه‌ی رودی از برف
که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد
نه
نمی‌توانم
نمی‌خواهم که فراموشت کنم

تپه‌های خشکیده
از پله‌های تو بالا می‌آیند
تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند
ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد
تا تصحیحش کند

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود
خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است
                                                    

 


نوشته شده در : دوشنبه 29 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

اون یکیت کو؟

                                                           دل نوشته ای برای سعید علی اکبری

یادت میاد هرکی می شناختمون، وقتی یکی مون رو تنها می دید؛ اولین سوالش چی بود؟ آره درسته «اون یکی تون کو؟» انگار من و تو، با همه تفاوت هامون، هر کدوم یه نصفه آدم بودیم که با هم کامل می شدیم...

سه ساله که اون یکیت رفته و پیداش نیست. سه ساله که هیچکی نمی دونه اون نصفه آدم کجا رفت و چرا یهو خودشو تو روزمرگی گم کرد. چرا از هرچی می ترسیم، سرمون میاد.

سعید کاش جلوی ساختمون شریف هیچوقت نبود. کاش پلاتوی آیینه نبود. هربار یه نمایش جدید نبود. زیر زمینای نمور دانشجویی اراک نبود. کاش همیشه ازت نفرت داشتم. مثل همون اوایل. کاش با هم قاطی نمی شدیم. لعنت به خیالباف. کاش گذشته ای نبود تا این نصف آدم گم شده یه گوشه به درد خودش ....اول مهر نزدیکه باز هوایی شدم.

سعید اینجا همه قیافه هاشون ... انگار همه با هم از جهنم در رفته باشن. نه اینکه حالا خودمون خیلی با حال باشیم ها ولی دو ساعت خنده بی خودی رو خوب بلدیم.اینجا همه بهم سوء ظن دارن. یکی دیروز اومده بود اداره، روبروم وایساد، تو چشام زل زد و گفت باهام رو راست باش، بهم دروغ نگو. بهش گفتم که آخه من چه صنمی با تو دارم که حالابخوام باهات راست بگم یا دروغ. اینجا هر کی با هر کی خوبه یا از لج یکی دیگه است یا به خاطرمنافعی یه که وجود نداره.نه اینکه خودمون خیلی با حال باشیم ها، ولی دوستی بی چشمداشت و محبت بی دریغ رو خوب بلدیم.

سعید من این روزا بیشتر سکوت میکنم. و تو نمی دونی این نصف آدم گم شده چقدر از سکوت خودش می ترسه... اول مهر نزدیکه سعید.


نوشته شده در : یکشنبه 28 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

دوستانی که حالا فقط توی قلبم پیدا می شن 3

از بعد از ظهر آقای عیوق دستور قرنطینه اتاقی رو که قرار بود شب بعد از شام جلسه توش برگزار بشه رو داده بود و مقررات سختی رو حاکم کرده بودن به شکلی که حتی آقای احمدی که برگزار کننده جشنواره بود هم اجازه نداشت که توی جلسه شرکت کنه.«فقط ما سه نفر» .

خیلی زود به نتیجه رسیدیم . اما ماجرایی که بزرگی ایشون رو پیش من صد برابر کرد، این بود که داشتیم در مورد جایزه طراحی صحنه بحث می کردیم. مهدی و آقای و نظرشون روی یکی از کارا بود و من نظرم روی یه کار دیگه. من گفتم که خوب دو به یکیم، نظر شما رو اعمال می کنیم.آقای عیوق گفتن که نه آرش جان دلایلت روبگو شاید ما اشتباه می کنیم.شروع کردم. اواسط توضیحاتم بود که آقای عیوق دستاش رو بالا برد و گفت: « من تسلیمم. حق با شماس. من به این مسئله دقت نکرده بودم. ممنونم پسرم. من داشتم اشتباه می کردم . تو منو آگاه کردی.» به مهدی نگاه کردم. اونم مجذوب بزرگواری استاد شده بود.

جشنواره استانی نمایش های کوتاه رامهرمز، شروع رفاقت من با آقای عیوق بود و تاثیرپذیرفتن از بزرگواری و لوطی منشی ایشون.


نوشته شده در : شنبه 27 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

دوستانی که حالا فقط توی قلبم پیدا می شن 2

شب اول بعد از تماشای نمایش ها فرصتی دست داد تا توی محوطه فرهنگسرا با هم قدمی بزنیم. بی مقدمه پرسیدم که شما اصالتا کجایی هستین؟ گفتن:«پدر و مادرم بوشهری بودن اما خودم بچه آبادانم» پرسیدم چطور شد که پدر و مادرتون از بوشهر به آبادان اومدن؟ گفتن:«پدرم به عشق کارگری تو شرکت، دل از نخلای دشتستان کند و به سمت دکل های نفت آبادان به راه افتاد.»

ساعتی به گفتگو گذشت. از دوران دانشجویی شون و تهران اون روزا گفتن و اینکه همزمان با درس و دانشگاه، تو کلاسای آموزشی اداره تئاتر هم شرکت می کردن و شاگرد عباس جوانمرد، مهین دیهیم و حسن خیاطباشی بودن و ...از بازگشت شون به آبادان و شروع فعالیت های هنری و گروه های تئاتری اون زمان آبادان و جنگ و فعالیت های تئاتری دراندیمشک و شوش و دزفول و روزگار بعد از جنگ و بازگشت به آبادان متروکه و تلاش برای احیای تئاتر آبادان و...

شب دوم، من و مهدی متوجه شدیم که ایشون بستگانی هم توی رامهرمز دارن. ازشون خواهش کردیم به خاطر ما معذب نباشن و اگر می خوان سری به اقوام شون بزنن. پیرمرد لوطی تر از این حرفا بود که رفقای جدیدش رو تنها بذاره.

اون شب هم به گپ و گفت گذشت با این تفاوت که حالا خودمونی تر شده بودیم. هربار که من و مهدی لابلای حرفای شیرین آقای عیوق فرصتی پیدا می کردیم و یادی از اراک و بچه های دانشگاه می کردیم با اعتراض شدید ایشون مواجه می شدیم که :«شما دو تا پدر منو در آوردین تا ولتون می کنم سراز اراک در میارین.»

فردا صبح که ما هنوز خواب بودیم، پیرمرد فرصتی پیدا کرده بود تا با مسئولین اختلاط کنه و حین صحبت هاش بهشون گفته بود:«آرش نعمتییه که خدا بهتون داده.قدرش رو بدنین و ازش خوب استفاده کنین.» اونا هم البته خوب به این نصیحت مشفقانه عمل کردن!!!

بالاخره اجراها تموم شد و نوبت ما شد تا کار اصلی مون رو شروع کنیم. تئاتری های قدیمی همه شون تو یه ویژگی مشترکن و اون انضباط بیش از حدشونه که بعضی وقتا آدم رو کلافه می کنه.

                                                                                  ادامه داره

                                                                                                      

                                                                                                             


نوشته شده در : پنجشنبه 25 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

دوستانی که حالا فقط توی قلبم پیدا می شن 1

سال 86 بود و من تازه استخدام شده بودم که برای داوری جشنواره استانی نمایش های کوتاه، حکم ماموریت به رامهرمز رو دریافت کردم.

به من اطلاع داده بودن که دو داور دیگه مهدی درویشی و آقای عیوق هستند. مهدی درویشی،از بروبچه های دانشگاه اراک بود و از قبل با هم دوست بودیم؛ اما آقای عیوق رو کمتر می شناختم. سال ها پیش یه بار از دستشون جایزه گرفته بودم و دیگه اینکه می دونستم زمانی که تو یکی از شهرک های بین اندیمشک و شوش جنگ زده بوده، تئاتر اندیمشک رو احیا کرده و خیلی از بر وبچه های قدیمی تئاتر اندیمشک افتخارشون اینه که روزگاری به قول خودشون شاگرد بهمن عیوق بزرگ بودن.

 باز به من اطلاع داده بودن که برای اسکان مون، خوابگاه یکی از سازمان ها رو گرفتن و هر سه باید توی یک اتاق بخوابیم. من زیاد رغبتی به این موضوع نداشتم. پیشنهاد دادم برای آقای عیوق اتاقی جدا بگیرن تا هم ایشون راحت باشن، هم ما.

صبح روزی که قرار بود به سمت رامهرمز حرکت کنیم آقای عیوق از آبادان اومده بود اداره تا با هم بریم. مهدی درویشی هم قرار بود از امیدیه مستقیم بیاد اون جا. آقای حسن سلیمی فر هم با ما همسفر شد. اولین چیزی که من رو به شدت مجذوب آقای عیوق کرد، آهنگ محزونی بود که توی کلام شون جاری بود. من به صدای آدم ها خیلی حساسم و همیشه اولین کلامی که به گوشم می رسه تکلیف ارتباطم رو با صاحب اون صدا مشخص می کنه. البته در مورد آقای عیوق من با تئاتری کهنه کاری طرف بودم که بجز صدای دوس داشتنی و رفتار پر مهرش، پیرمرد با اون جثه کوچیک و نگاه نافذ و حرکات آروم و شخصیت موقر و شوخ طبعی به قاعده اش، خوب می دونست چطور دلبری کنه و آدم رو مسحور خودش کنه.

به رامهرمز که رسیدیم مسئله اتاق جدا به کلی منتفی شده بود.

                                                                            

                                                                                 ادامه داره

 

                                                                                                     

                                                                                                                                      


نوشته شده در : چهارشنبه 24 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

درنگ مکن


به شیرینی رفتن است امشب

شرنگ چشمانت

درنگ مکن

بنوشانم

که در این شهر شگفت پلشتی

فاحشه ای فرسوده را شبیه ام

که حتی رجاله ها

به اکراهش نمی نگرند.

رهایی ام امشب به فریاد می خواند.

درنگ مکن

بنوشانم.


نوشته شده در : سه شنبه 23 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

انگار...

انگار در بی خیالی خوابی تخدیری

لوله بخاری فرسوده ای را لمس می کنم

با دوستت دارمی زنگ زده

                                بر جدار تاریکش

وقتی که دست بر حنجره ام می کشم.

 

 

انگار از خلال گاه به گاه پلک هایی گاه باز، گاهی بسته

موش تنهایی را می بینم                                

که امساک دیرگاهش را

در انباری کتاب های کودکانه

                                   افطار می کند.

انگار تنها از خلال گاه به گاه پلک هایی گاه باز، گاهی بسته است

که آینه با من دروغ نمی گوید.

 

 

انگار در نظاره ای منجمد

فردایی بی ترحم فرا روی خویش می یابم

که لابلای دندان های کریه اش

ته مانده آرزوهای مرا                                                            

                           نمایان می سازد.


نوشته شده در : سه شنبه 23 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

برای امین بهپوری

دوباره حالش به هم خورده، هنوز یه هفته هم نشده که از بیمارستان آوردمش خونه. بازم باید ببرم بستریش کنم. از درس مشق هم افتاد بچه ام. خدایا کی می خواد حالش خوب بشه...

یه وجب بالاتر

میگن دستش به دهنش می رسه. همین که گفت اجازه میده فرزانه درسش رو بخونه نشون می ده پسر خوبیه. مادرش گفت تا دیپلم. فرزانه هیچی نگفت. نگفت دوست داشته درس بخونه تا مثل مادرش از پینه های دستش خون نزنه بیرون. هیچی نگفت...

یه وجب بالاتر

از دو هفته پیش که کاردک دستمو برید و یه هفته از کار بیکارم کرد؛ حالا شبانه روز باید کار کنم تا بتونم عقب افتادن کار رو جبران کنم. مرتیکه آخ دستم، آخ پام سرش نمی شه. باز خدا رحم کرد که عفونت، انگشتم رو سیاه نکرد و گرنه...

یه وجب بالاتر

یادش بخیر آقام. از صبح که بیدار شدم از فکرش بیرون نمیام. چه مرد شریفی بود. همیشه از سر کار که برمی گشت، دستاش پر بود. به یاد ندارم گذاشته باشه مادرم واسه خرید و اینا، پاشو از در خونه بیرون بذاره... چه مرد شریفی بود...نمی دونم چرا از صبح هوای آقام رو کردم. اونم بعد این همه سال... گرفتاری، کاری بهت می کنه که پدرت رو هم از یاد ببری.

یه وجب بالاتر

امروز صبح مهری رو دیدم. شوهرش براش، شوهرش براش یه انگشتر فیروزه خریده بود، این هوا. جایزه اینکه براش پسر زاییده. من انگشتر فیروزه دوست ندارم. یه جوریه. اونم به اون گندگی. چه خبره؟...

یه وجب بالا تر

وای دیدی داشت یادم می رفت؟ عصری سر راه باید برم بازار خرت و پرتای آش نذری بچه ام رو بگیرم.فردا قتله.

یه وجب بالاتر

امروز نمی خوام از مریضی بچه و جهاز دختر و زخم دست و این و اون برات بگم. امروز می خوام از خودم و خودت بگم.

یه وجب بالاتر

این یکی هم تموم شد. درست سر موعد. خدا رو شکر بدقول نشدم. آخ این کمردرد بی پیر امونم رو بریده. خدایا شکرت که روسفیدم کردی.

 

امین عزیزم اینا صداهاییه که از زیر انگشتات بگوش می رسه، وقتی به تن نجیب یه قالی ایرانی دست می کشی.

موفقیتت رو تبریک می گم.


نوشته شده در : دوشنبه 22 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

سلام . ما اومدیم

بر اثر فشاری که قالب ها توی کوره آجر پزی روی هم وارد می کنن، معمولا تکه های گل از اونا جدا می شن و توی کوره می افتن و ...

وقتی آجرها درست و حسابی پخته شدن، کوره رو خاموش می کنن و اون تکه های گل رو که تو آتیش افتاده بود رو بیرون میارن و ...

حالا اونا تبدیل به اجسامی سخت، سرد، سیاه و بد ترکیبی شدن که به هیچ دردی نمی خورن. چرا.تنها یک کارایی میتونن داشته باشن و اون اینکه مثل زغال سنگ بسوزن و تولید حرارت کنن.بیچاره ها انگار سرنوشونو با سوختن همراه شده...

مدت ها می سوزن و می سوزن و خاموش نمی شن. انگار سوختن براشون

عادی شده یا از سوختن لذت می برن  یا شایدم سوختن یانسوختن براشون

مسئله نیست.

عین خود ما که...

راستی، سلام. ما هم بالاخره اومدیم.


نوشته شده در : دوشنبه 22 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

یادداشتی برای سوسن پرور، به مناسبت نامگذاری وبلاگ


می دونم توهم دلتنگ ستاک و اون روزایی. اون روزا که من و تو، دو تئاتری یه لا قبا، تلاش می کردیم تا خودمون رو پیدا کنیم و ببینیم کی هستیم و قراره چکار کنیم و آیا واقعا قراره کاری بکنیم؟

میدونم توهم دلتنگ ستاک و اون روزایی. اون روزا که هر نمایشنامه، هرنقش و هر دیالوگ دریچه تازه بود برای رسیدن به آگاهی، برای کشف خودمون. تاببینیم کجای این دنیا سرگردونیم.

راه درازی پشت سرگذاشتیم. از دخمه نمور یه خونواده سیاهپوست دهه اول قرن بیستی آمریکا که تو اوهام خودشون گم بودن، یهو پرتاب می شدیم به توالت مدرن یه تئاتری گم شده در مناسبات بی رحم زمونه خودمون...دنبال یونسی که دیروزش رو گم کرده بودن و دلش نمی خواست بهش پس اش بدن به سال های جنگ و جنوب سفر می کردیم و بی هوا سر از کلبه ای روستایی در گالوی ایرلند در می آوردیم و گیر مگ و مورین می افتادیم که شهامت مستقل زیستن رو گم کرده بودن و خوره جون هم شده بودن... زن و شوهری که خوشبختی شون رو گم کرده بودن به دست و پامون می افتادن تا بلکه بتونن برای یه روزم که شده ادای آدمای خوشبخت رو در بیارن و هنوز گوشه پیرهن مون رو از چنگ شون در نیاورده بودیم؛ گرفتار دو جوون هویت گم کرده در عصر اینترنت... کارآگاه سوییسی عدالت گم کرده...نسا جان پسر گم کرده...سوسن پرور امنیت گم کرده و ... می شدیم.

واین ما بودیم که هر بار در ورطه ای پنهان شده در وجود خودمون گم می شدیم تا دوباره خودمون رو پیدا کنیم. تلاش کنیم . سر به سنگ ادراک بکوبیم . سینه بر صخره حقیقت بساییم و پوست بندازیم. آره منم مثل تو دلتنگ ستاک و اون روزام.


نوشته شده در : دوشنبه 22 شهریور 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو