امروز:

چند تا عکس از نمایش پسرک خیالباف

به یاد گروه ستاک، در حسرت آن روزهای سالم سرشار و امید به همراهی دوباره در روزگاری بهتر


















 









نوشته شده در : چهارشنبه 21 مهر 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

شب و شبنم - ترانه ای از محمد صالح علا


تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم
من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم
من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و میسوزم
اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم
می زنم به آبو آتیش با خود خورشید می جوشم
زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم
اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم
تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم
تو با این نگاه یاغی قرق سینه مایی
فاتح قلعه رویا کی به فتح ما میایی


نوشته شده در : چهارشنبه 21 مهر 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

داداش خوب



برای ساسان ریاحی

اولین باره که نمی خوام تو این وبلاگ از دلتنگی ها، حسرت ها، گذشته های خـوب و بد بنویسم. می خـوام از همین سه، چهـارماه اخیـر بنویسم. از همون روزی که فـکر اجـرای دوباره ی پسرک خیالباف به سرم زد و دنبال  همون پسرک عصبی و بلند پروازی که یکی دوبار تو تالار آفتاب دیده بودمش؛ گشتم تا خیالبافم بشه.

پیدات کردم و اولین جلسه تمرین فهمیدم که ارزش وقت گذاشتن رو داری. این برداشتم از تو در اولین جلسه تمرین بود.

چهار ماه از اون روز می گذره و نمایشی رو که با هم شـروع کـرده بودیم، اجرا کردیم و همه چی تموم شد و رفـت. می بینی زمان چه زود می گذره. اما این بار مـی بینم که بر خـلاف همیشه از گذشت زمان ناراضی نیستم.آخه اینکه آدم تو سه، چهار ماه بتـونه بازیگـری پرتـلاش و داداشی با محبت مثل تو پیدا کنه مگه کم چیزیه؟

دادشی هیچـوقت فـراموش نمی کنـم چند روز بعد از تصـادفت با اون که هنوز کاملا خوب نشده بودی و درد داشتی سر تمـرین حاظر شدی. ممنونم از تو به خاطر تلاشت، ممنونم به خاطر انرژی و محبتی که به داداشت می دی.

 امروز 18 سالت می شه. یه سال بزرگ تر شدی و به اندازه یه سال دنیـات بزرگ تر شده. یه سال  بزرگ تر شـدی و به اندازه یه سال نگاهـت به تئاتر جـدی تر و عمـیق تر شده. یه سال بزرگت تر شدی و به اندازه یه سال... تولدت مبارک داداشی.


 


نوشته شده در : چهارشنبه 21 مهر 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

بیماری ستاکی

 


برای آشنایی بیشتر شما با این بیماری که از گونه های نادر جنون ادوارییه ، باید بگم مبتلایان به این بیماری که از اعضا ثابت گروه ستاک گرفته تا هر کسی که یه روز از راه گذشته باشه  و سری به تمرین یا اجرایی از این گروه زده باشه رو شامل می شه؛ در طول سال چند دوره که معمولا تعدادشون هم کم نیست دچار این بیماری می شن، اولش این جوری شروع می شه که مثلا یه حرف نامربوطی، چیزی، که حالا ممکنه هر روز هم شنیده باشی و اهمیتی نداده باشی یهو برات مهم می شه و ساعت ها فکرت رو به خودش مشغول می کنه. در این دوره که با خودخوری و فحش های مخفی همراهه، بیمار بدون اینکه خودش بفهمه داره قدم تو راهی میذاره که برگشت از اون کار هر کسی نیست. یا لااقل تا حالا هیچکدوم از ستاکی ها از عهده این کار برنیومدن.

مرحله بعدی خودخوری ها شدید تر می شه و فحش ها علنی تر و در عین حال سکوت ها طولانی تر. این سکوت های خطرناک، باعث ورود افکاری مزاحم در ذهن بیمار می شه. تجربه نشون داده که روز های اول بیشتر این افکار حول و حوش مسائل و معضلات اجتماعی می گرده.

روزهای بعد نوبت به خودستیزی می رسه. توی این مرحله بیمار به خودش گیر میده و هر چه دری وری تو عمرش یاد گرفته نثار خودش می کنه. و ترجیع بند این سخنان گهر بار معمولا این دو جمله هستن: «تو هیچوقت هیچ گهی نبودی. هیچکدوم از از کارهایی که توی زندگیت کردی ارزش یادآوری ندارن و ...» و رفته رفته کار به جایی می رسه که پدر، مادر، جد و آباد و خلاصه هر کسی که در بوجود اومدن بیماردخیل بوده مورد التفاط قرار می گیره.

این سکوت ها معمولایهو با فریاد های رعدآسا شکسته می شه که اهمیت چندانی نداره و نباید باعث نگرانی اطرافیان بشه.

در مرحله آخر این بیماری نوبت به گیر دادن به زمین، آسمان، کائنات و جهان هستی می رسه. دراین مرحله بیمار دچار هذیان های بی مزه می شه که بدجوری حوصله اطرافیان رو سر میبره.

این بیماری با پایان پذیرفتن دوره اش به شکل احمقانه ای گم می شه. اما عوارضش توی وجود بیمار ته نشین می شه.

دوستان عزیزم امیدوارم حالا فهمیده باشین چرا مدتیه کم پیدام.آخه تو مرحله آخرم و نمی خوام حوصله تون رو سر ببرم.


نوشته شده در : دوشنبه 19 مهر 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

شعری از شمس لنگرودی 2

  

بگذار سنگی را ببوسم

که دیگر سنگ‌ها را سوئی زد

تا خون لورکا

بر سینه‌ی او بریزد.

 

بگذار لیموئی را ببوسم

که رفت و در ترانه‌ی لورکا نامش را نوشت.

 

بگذار جلیقه‌ی نازکی را ببوسم

که گمان می‌کرد

بر سینه‌ی گرمش ضد گلوله‌ئی خواهد شد.

 

اما ماه ماه

تو چرا خیره خیره  نگاه کردی و چیزی نگفتی

آسمان را برای چه روشنی بخشیدی

تا گلوله سربازها سینه‌ی او را بهتر ببیند

و حالا آمدی

در آسمان گل آلوده‌ی تهران و چه را می‌جوئی!

 

برو ماه ماه

برو که پشیمانی سودی ندارد

برو، بر دو زانو بنشین، زاری کن

برو، تاریکی بهتر

از نوری که اتاق فرانکو را روشن می‌کند.


نوشته شده در : پنجشنبه 1 مهر 1389  توسط : آرش سهرابی.    نظرات() .

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو