ستاک tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com 2020-08-13T01:24:27+01:00 mihanblog.com بهاریه 2011-04-05T05:51:25+01:00 2011-04-05T05:51:25+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/35 آرش سهرابی                        دل هوس سبزه و صحرا ندارد میل به گل گشت و تماشا ندارد  دل سر همراهی با ما ندارد  خون شود این دل كه شكیبا ندارد . . .                                                                 عارف قزوینی       &

                      

دل هوس سبزه و صحرا ندارد

میل به گل گشت و تماشا ندارد

 دل سر همراهی با ما ندارد

 خون شود این دل كه شكیبا ندارد . . .

 

                                                              عارف قزوینی                                                                     

]]>
فنی زاده پس از سی و یک سال 2011-03-08T07:22:32+01:00 2011-03-08T07:22:32+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/34 آرش سهرابی پرویز فنی‌زاده فارغ‌التحصیل دانشگاه هنرهای دراماتیک بود. او در سال ۱۳۳۷ گروه تئاتر گل سرخ را با همکاری چند تن از دوستانش تشکیل داد و بعدها به گروه پاسارگاد ملحق شد و فعالیت هنری اش را در تئاتر دنبال کرد. او در سال ۱۳۵۲ و به خاطر بازی در فیلم رگبار جایزه بهترین نقش اول مرد را از جشنواره فیلم سپاس از آن خود کرد. وی در مدت 20 سال فعالیت هنری خود در بیش از ۱۹ فیلم سینمایی و ۷۰ نمایش ایفای نقش نمود. وی پس از بازی در دو سریال تلویزیونی «سلطان صاحبقران» و «دایی جان ناپلئون

پرویز فنی‌زاده فارغ‌التحصیل دانشگاه هنرهای دراماتیک بود. او در سال ۱۳۳۷ گروه تئاتر گل سرخ را با همکاری چند تن از دوستانش تشکیل داد و بعدها به گروه پاسارگاد ملحق شد و فعالیت هنری اش را در تئاتر دنبال کرد. او در سال ۱۳۵۲ و به خاطر بازی در فیلم رگبار جایزه بهترین نقش اول مرد را از جشنواره فیلم سپاس از آن خود کرد. وی در مدت 20 سال فعالیت هنری خود در بیش از ۱۹ فیلم سینمایی و ۷۰ نمایش ایفای نقش نمود. وی پس از بازی در دو سریال تلویزیونی «سلطان صاحبقران» و «دایی جان ناپلئون»، به محبوبیت زیادی دست یافت.

پرویز فنی‌زاده بر اثر بیماری کزاز در ۴۲ سالگی در بیمارستان ایرانمهر درگذشت. فیلم سینمایی «اعدامی» که وی در آن زمان در آن مشغول ایفای نقش بود، با مرگش ناتمام ماند.

بعد از  31 سال هنوز پرویز فنی زاده یکی از معتبر ترین و تاثیرگذارترین چهره های هنری تاریخ سینما و تئاتر ایران معرفی می شود. به نظر شما چه عواملی در موفقیت و ماندگاری این بازیگر تاثیرگذار بوده اند. نظر خود را درباره پرویز فنی زاده بنویسید.


]]>
آن دو دست جوان 2011-02-13T06:24:08+01:00 2011-02-13T06:24:08+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/33 آرش سهرابی   امروز چهل و چهارمین سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد است. فروغی که روز به روز تازه تر، جوان تر و زیباتر می شود. پیوندی مهیج میان جوانی و شعر فروغ برقرار است. هرچه جسارت و عصیان گری بیشتر باشد، پیوند محکم تر. فروغ جوانمرگ شد تا جوانی در او جاودانه بماند. فروغ رمز جوانی است با همه ی هیجان ها، سرسختی ها وبیقراری هایش. و شگفتا که امروز از پس چهل و چهار سال فروغ با همان تازه گی و جوانی و زیبایی، سرشار از برنتافتن، سرشار از جسارت سر برمی آورد تا با جوانان فردا همصدا گردد.

 

امروز چهل و چهارمین سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد است. فروغی که روز به روز تازه تر، جوان تر و زیباتر می شود. پیوندی مهیج میان جوانی و شعر فروغ برقرار است. هرچه جسارت و عصیان گری بیشتر باشد، پیوند محکم تر.

فروغ جوانمرگ شد تا جوانی در او جاودانه بماند. فروغ رمز جوانی است با همه ی هیجان ها، سرسختی ها وبیقراری هایش. و شگفتا که امروز از پس چهل و چهار سال فروغ با همان تازه گی و جوانی و زیبایی، سرشار از برنتافتن، سرشار از جسارت سر برمی آورد تا با جوانان فردا همصدا گردد.امروز که 24 بهمن 89 است. فروغ عزیز چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

 

]]>
بازمانده گروه تئاتر نوشین 2011-02-01T06:52:15+01:00 2011-02-01T06:52:15+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/32 آرش سهرابی توران مهرزاد سال 1309 در تهران متولد شد. وی خواهر ایران بزرگمهر (ایران بزرگمهری راد)، دوبلور می باشد. بازی در تئاتر را از سال 1323 و بازی در سینما را از سال 1347 با «تنگه اژدها» به كارگردانی «سیامك یاسمی» شروع كرد.  فعالیت در رادیو را از سال 1336 و دوبله را از سال 1338 آغاز كرد «هامون»، «پری» و «لیلا»(داریوش مهرجویی) از آثار شاخص این بازیگر در سینما به شمار می آیند از آخرین فعالیت های وی می توان به عینك دودی (ایرج طهماسب)، قرمز (فریدون جیرانی) و... اشاره كرد**فاطمه بزرگمهر



توران مهرزاد سال 1309 در تهران متولد شد. وی خواهر ایران بزرگمهر (ایران بزرگمهری راد)، دوبلور می باشد. بازی در تئاتر را از سال 1323 و بازی در سینما را از سال 1347 با «تنگه اژدها» به كارگردانی «سیامك یاسمی» شروع كرد.  فعالیت در رادیو را از سال 1336 و دوبله را از سال 1338 آغاز كرد
«هامون»، «پری» و «لیلا»(داریوش مهرجویی) از آثار شاخص این بازیگر در سینما به شمار می آیند
از آخرین فعالیت های وی می توان به عینك دودی (ایرج طهماسب)، قرمز (فریدون جیرانی) و... اشاره كرد
**
فاطمه بزرگمهری راد ملقب به توران مهرزاد یادگار دوران شكوه تجربه های تئاتری دهه های نخستین سده جاری و از همراهان بزرگانی چون حسین خیرخواه، حسن خاشع، عبدالحسن نوشین (پدر تئاتر نوین ایران)، محمدعلی جعفری، كهنمویی و.. است كه در سال های آغازین حضور فرهنگی زنان و پایه ریزی سینما و تئاتر در ایران رنج بسیاری را بر جان خریده و امروز در آستانه 78 سالگی همچنان از بازیگران كارآزموده سینما، رادیو و تلویزیون به شمار می آید
مهرزاد، همسر شادروان حسن خاشع (از بزرگان تئاتر)، مادر كامران خاشع (آهنگساز كنسرواتورهای ایتالیا) و خواهر ایران بزرگمهری راد (دوبلور) است كه حضور در عرصه هنرهای نمایشی را از دوران دبستان و از گروه تئاتر نوشین در سال 1322، رادیو و دوبله را از سال 1336 و بازیگری سینما و تلویزیون را از 1340 آغاز كرده است. فیلم های سینمایی «قرمز، هامون، لیلا، برج مینو، پری، برزخی ها و... و سریال های تلویزیونی «امام علی، خانه سالمندان، اشك تمساح و...» نمونه هایی ماندگار از بازی های وی قلمداد می شود
توران مهرزاد با اشاره به نام مستعار خود می گوید
«در دوران كودكی ما، فضای مذهبی خانواده ها اجازه نمی داد كه دخترها به رشته های هنری روی بیاورند، در نتیجه بسیاری از خانم های هنرپیشه بدون اجازه خانواده و با نام مستعار به سینما و تئاتر می آمدند
خانواده متدین من هم با حضورم در این رشته مخالفت می كرد، در نتیجه آقای نوشین نام توران مهرزاد را برایم برگزید تا به نام خانوادگی ام خدشه ای وارد نشود. از آنجایی كه متولد مهرماه هستم، مهرزاد را برایم برگزیدند و توران هم نزدیك به نام خواهرم ایران- بود. مادرم علاقه زیادی به فعالیت من در تئاتر داشت؛ اما پدر و برادرم از این رشته نفرت داشتند. مادرم با كمك دوستان خود، موقعیت حضور مرا در تئاتر فراهم كردند»
توران مهرزاد نخستین بار در نمایشی مدرسه ای در جشن دبستان مازیار تهران روی صحنه رفت. در آن جشن آقایان خیرخواه و خاشع و نوشین هم حضور داشتند. بعد از جشن این سه بزرگ تئاتر به پشت صحنه می روند و به مادر وی می گویند «می خواهیم این دختر خانم عضو گروه تئاتر ما شود.» ولی مادر برای آنها توضیح می دهد كه پدرش سخت با این كار مخالف است. از آنها اصرار و از مادر توران انكار. نتیجه اینكه پدرش پس از ازدواج صوری توران نوجوان با استاد حسین خیرخواه، كه هم سن و سال پدرش بود، رضایت داد كه او به تئاتر برود و توران مهرزاد نخستین بار نمایش «ولپن» و قراردادی به مبلغ 300تومان هفت ماه در تئاتر فردوسی روی صحنه می رود
خانم مهرزاد در این باره می گوید: «وقتی مبلغ قرارداد من تعیین شد، چشم همه خیره شده بود؛ چون این مبلغ در سال 1322 از 3میلیون تومان امروز هم بیشتر بود»
ایشان همچنین درباره جدایی اش از آقای خیرخواه و ازدواج با حسن خاشع می گوید: «همانطور كه می دانید ازدواج من با آقای خیرخواه جنبه صوری داشت و مجوز ورودم به تئاتر بود. خیرخواه برای من مثل یك پدر دلسوز بود و هم او بود كه دست مرا در دست خاشع گذاشت و ما را به ازدواج یكدیگر درآورد. آنها هر دو از یاران و از اعضای گروه نوشین بودند»
از آنجایی كه فعالیت سیاسی جزئی از منش نوشین و گروهش به شمار می رفت، خانم مهرزاد همواره در زندگی با دشواری بسیار روبه رو بوده است. وی با گله مندی از لطمه های آن سال ها به زندگی اش اضافه می كند: «همسرم به طور غیابی محكوم به اعدام شده بود و زندگی ما به صورت پنهانی و در دخمه های گوشه و كنار شهر می گذشت. چند بار مورد بازجویی ساواك قرار گرفتم و از من می خواستند كه جای فعالان سیاسی گروه نوشین را لو بدهم. بارها مرا تهدید كردند؛ اما وقتی با سكوتم مواجه شدند، دیگر كاری به كارم نداشتند. سال 1327 پس از عزیمت نوشین به شوروی، تئاتر فردوسی تعطیل شد و كار تئاتری را تخته كردند. كار به جایی رسید كه جلوی فعالیت های تئاتری ما را می گرفتند. تا آنجا كه گروه ما دو ماه جلوی مجلس تحصن كرد. چند روز آخر را اعتصاب غذا كردیم تا اینكه دولت مجبور به صدور پروانه تئاتر سعدی شد. ما در آن روزها 11 نفر بودیم و من یك بچه 9ماهه داشتم. بعد از كلی جیغ و فریاد و آرتیست بازی و غش و ضعف، یك روز صبح هنگام ورود مصدق به مجلس، نامه تقاضای گروه را به او رساندم و او هم قول همكاری داد و تئاتر سعدی را راه انداختیم. به هر حال بعد از مهاجرت غیرقانونی نوشین و خاشع به شوروی، من ماندم و در تنهایی بچه ام را بزرگ كردم»
بعد از كودتای 28 مرداد 32 و آتش كشیده شدن تئاتر سعدی هم كمتر به تئاتر پرداختم و بیشتر به رادیو تلویزیون و سینما گرایش پیدا كردم؛ چون دیگر بدون خاشع و گروهش دل و دماغ تئاتر نداشتم
خاشع یك بار بعد از پیروزی انقلاب 57 به ایران آمد؛ اما من در همان سال هایی كه او نبود به زور سیاسیون به طور غیابی از وی جدا شده بودم و با پشت سر گذاشتن این همه سختی در زندگی دیگر حاضر به زندگی با هیچ مردی نشدم»
توران مهرزاد درباره حضور كمرنگش در سریال ها و فیلم های سال های اخیر می گوید: «پیشنهاد كار زیاد است؛ اما من خیلی سختگیر هستم و نمی توانم با شرایط نابسامان و سرسری تولیدهای امروز هماهنگ شوم. من هنوز هم با روحیه دوران تئاتر نوشین زندگی و كار می كنم و هیچ گاه كار حرفه ای ام را به دستمزد میلیونی نمی فروشم. بعد از 60 سال كار هنری تنها به آثارم، پسرم «كامران» و جوان های پرشور تئاتر ایران افتخار می كنم و با این خاطرات به ته خط نزدیك می شوم.»/     بهزاد خاكی نژاد
    
 
روزنامه دنیای اقتصاد، شماره 1471 به تاریخ 11/12/86، صفحه 32 (نگاه سوم)

]]>
پایان دلتنگی نزدیکه سوسن جان 2011-01-22T07:46:24+01:00 2011-01-22T07:46:24+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/30 آرش سهرابی مثل روز برام روشنه که روزای روشنی در انتظار ما و ستاکه. چیزی به پایان دلتنگی نمونده سوسن جان. دوباره می رسه روزی که صبح باشه و من توی یکی از همون دخمه های سرد و دلگیر اداره تئاتر منتظرت باشم و استرس داشته باشم که نکنه این صحنه اون طوری که میخوام در نیاد. تو می رسی و تمرین رو شروع می کنیم.صدای تو توی پلاتو رها می شه و من خیالم از بابت این صحنه راحت می شه. مثل روز برام روشنه که  می رسه روزی که صبح باشه.

مثل روز برام روشنه که روزای روشنی در انتظار ما و ستاکه. چیزی به پایان دلتنگی نمونده سوسن جان. دوباره می رسه روزی که صبح باشه و من توی یکی از همون دخمه های سرد و دلگیر اداره تئاتر منتظرت باشم و استرس داشته باشم که نکنه این صحنه اون طوری که میخوام در نیاد. تو می رسی و تمرین رو شروع می کنیم.صدای تو توی پلاتو رها می شه و من خیالم از بابت این صحنه راحت می شه. مثل روز برام روشنه که  می رسه روزی که صبح باشه.

]]>
دلنوشته ای از سوسن پرور عزیز 2011-01-18T08:15:59+01:00 2011-01-18T08:15:59+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/29 آرش سهرابی برای آرش سهرابی نیمه ی من در تمام بودن هایم سلام مهربان : این روزها بیشتر از همه از وقت با تو هستم هر روز صبح به اداره تئاتر می روم تو آنجا نیستی و من هر روز تو را می بینم و آنقدر تو را خوب می بینم که می توانم بگویم چاق شده ای ! مدتی است سر کار چیستا یثربی می روم . نازنینی که در مهمانی سرزمین خواب تو با او از نزدیک آشنا شدم . پس به من حق بده که هر روز تو را در تمام مدت تمرین ببینم و گویا از من مثل همیشه می خواهی دقیقا همانجایی که گفته ای بایستم و دیالوگم را بگویم . آرش عزیز

برای آرش سهرابی نیمه ی من در تمام بودن هایم

سلام مهربان :

این روزها بیشتر از همه از وقت با تو هستم هر روز صبح به اداره تئاتر می روم تو آنجا نیستی و من هر روز تو را می بینم و آنقدر تو را خوب می بینم که می توانم بگویم چاق شده ای !

مدتی است سر کار چیستا یثربی می روم . نازنینی که در مهمانی سرزمین خواب تو با او از نزدیک آشنا شدم . پس به من حق بده که هر روز تو را در تمام مدت تمرین ببینم و گویا از من مثل همیشه می خواهی دقیقا همانجایی که گفته ای بایستم و دیالوگم را بگویم . آرش عزیزم به من اعتماد کن من سر جایم دیالوگ می گویم همانجا که تو می خواهی .

مدتی است سر کار چیستا یثربی با زنی زندگی می کنم که دل پرش را برای امام زاده بی نام و نشانی خالی می کند . تمام زن بودنش را گریه می کند ، می رقصد ، می خندد تا جمع شود با مردی که به او عشق می ورزد پس منها می کند النگوهای طلایش را به نیت امام زاده و این بار برای رسیدن همان مرد به دخترش فقط گریه می کند . و من سوسن پرور به این نقطه که می رسم از درون می شکنم برای این زن و بیشتر از همیشه متنفر می شوم از این دنیای مردانه و به تو می گویم دلتنگ نساجان هستم ... این فضا من رو یاد نساجان می اندازد و تو می گویی اتفاقا تمریناتمان در همین اتاق بود و مجید با تکان سر تایید می کند .

ما در این اتاق ها باز یکدیگر را خواهیم دید ؟

آرش دلم صحنه آخر ملکه زیبای لنین رو می خواد ... آرش دلم می خواد لکه های سیاه رنگ رو روی شلوار کرم رنگت ببینم . این تو بودی که کف صحنه را برای اجرای نمایش توالت رنگ کردی . من اون روزها رو یادم هست و از بس یادم هست تو رو هر روز صبح می بینم که با چیستا وارد پلاتو می شوی و برایم عجیب است که چیستا از من می پرسد از آرش خبر داری ؟

مهربان : ما در این اتاق ها باز یکدیگر را خواهیم دید و آن روز جمعه 30 دی خواهد بود . 

]]>
این خانم رو می شناسین؟ 2011-01-12T10:22:20+01:00 2011-01-12T10:22:20+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/28 آرش سهرابی فیلم های نرگس، پرده آخر و مادر یادتون میاد؟ ایشون بازیگر بی بدیل سینمای ایران خانم فریماه فرجامی هستن!!!


فیلم های نرگس، پرده آخر و مادر یادتون میاد؟
 ایشون بازیگر بی بدیل سینمای ایران خانم فریماه فرجامی هستن!!!

]]>
بدون شرح 2011-01-10T07:41:26+01:00 2011-01-10T07:41:26+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/27 آرش سهرابی   غذایم را بین کشتارها می خوردم و هنگام خواب کنار قاتلان دراز می کشیدم  بی رقتی از عشق پرستاری می کردم و بی صبرانه طبیعت را می پاییدم فرصت من در این جهان خاکی اینگونه به سر شد.                                             برتولت برشت    


غذایم را بین کشتارها می خوردم

و هنگام خواب کنار قاتلان دراز می کشیدم

 بی رقتی از عشق پرستاری می کردم

و بی صبرانه طبیعت را می پاییدم

فرصت من در این جهان خاکی

اینگونه به سر شد.

                                            برتولت برشت


 

]]>
رویاهای جوونی 2011-01-02T06:20:38+01:00 2011-01-02T06:20:38+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/26 آرش سهرابی بعد از خوندن شعر پایین ممکنه یه جایی ته ذهن اونایی که عمیقا  دلتنگشون هستم هنوز تاثیری، یادی یا نشونه ی آشنایی بیدار بشه. همین برای من کافیه.     تو کویر پیر دستام جوونی مهمونی بود اگه تو باغ نگاهت گل مهربونی بود چی میشد جای دروغ، جای دورنگی و ریا واسه من توی دلت یه عشق آسمونی بود میتونستیم واسه هم از شب بیکسی بگیم من و تو که دردمون درد بی همزبونی بود اگه با تیغ غرورم خنده رو لبم می کندم شب چشمام بی تو اما همیشه بارونی بود یادته بهت می گ

بعد از خوندن شعر پایین ممکنه یه جایی ته ذهن اونایی که عمیقا  دلتنگشون هستم هنوز تاثیری، یادی یا نشونه ی آشنایی بیدار بشه. همین برای من کافیه.

 

 

تو کویر پیر دستام جوونی مهمونی بود

اگه تو باغ نگاهت گل مهربونی بود

چی میشد جای دروغ، جای دورنگی و ریا

واسه من توی دلت یه عشق آسمونی بود

میتونستیم واسه هم از شب بیکسی بگیم

من و تو که دردمون درد بی همزبونی بود

اگه با تیغ غرورم خنده رو لبم می کندم

شب چشمام بی تو اما همیشه بارونی بود

یادته بهت می گفتم آخرین امیدمی

وقتیکه تو بند حسرت دل من زندونی بود؟

رفتی و آتیش زدی به دنیای قشنگمون

دنیایی که ساخته رویاهای جوونی بود

 

                                                                

 

 

]]>
وقتی هوا بارونی می شه 2011-01-02T05:50:51+01:00 2011-01-02T05:50:51+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/25 آرش سهرابی وقتی هوا بارونی میشه  یه حال دیگه ای میشم . نمیدونم خوشحالم یا غمگین، ولی همین که مثل  همیشه نیستم خیلی خوبه. یهو می فهمم صورتک موقر و مسخره این سال ها از صورتم افتاده و شدم آرش دوره دانشجویی.کلک میشم. بدجنس میشم و دوست دارم شیطونی کنم. مخصوصا حالا که سرگرم تمرین نمایش دادخواهی فاستوس در دوازده صحنه هستم اونم در نقش کشیشی که بعضی وقت ها در سیمای مفیس تافلیس – نماینده شیطان – ظاهر میشه. خدا این بارون آخری رو به خیر بگذرونه.

وقتی هوا بارونی میشه  یه حال دیگه ای میشم . نمیدونم خوشحالم یا غمگین، ولی همین که مثل  همیشه نیستم خیلی خوبه. یهو می فهمم صورتک موقر و مسخره این سال ها از صورتم افتاده و شدم آرش دوره دانشجویی.کلک میشم. بدجنس میشم و دوست دارم شیطونی کنم. مخصوصا حالا که سرگرم تمرین نمایش دادخواهی فاستوس در دوازده صحنه هستم اونم در نقش کشیشی که بعضی وقت ها در سیمای مفیس تافلیس نماینده شیطان ظاهر میشه. خدا این بارون آخری رو به خیر بگذرونه.

]]>
یادی از شهرزاد هنرمند 2010-12-22T04:43:14+01:00 2010-12-22T04:43:14+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/24 آرش سهرابی راستی کدام ویژگی انسان است که او را در یاد و خاطر دیگران زنده و باقی نگه می‌دارد؟ توانایی‌هایشان یا متفاوت بودن‌شان در نوع زندگی و طرز فکر و رفتاری که داشته و یا دارند؟از استاد سخن «سعدی شیرازی» اگر بپرسید، می‌گوید: «مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.» پس یعنی «نام نیک» است که آدمی را در یادها زنده و پایدار نگه می‌دارد؟ شاید اینطور است. گرچه راوی این حکایت که من کمترین باشم چندان به آن باور ندارم.  و البته که تا تعریف ما از «نیک‌نامی» و «بدنامی» چه باشد. بگذارید این حک
راستی کدام ویژگی انسان است که او را در یاد و خاطر دیگران زنده و باقی نگه می‌دارد؟ توانایی‌هایشان یا متفاوت بودن‌شان در نوع زندگی و طرز فکر و رفتاری که داشته و یا دارند؟

از استاد سخن «سعدی شیرازی» اگر بپرسید، می‌گوید: «مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.» پس یعنی «نام نیک» است که آدمی را در یادها زنده و پایدار نگه می‌دارد؟ شاید اینطور است. گرچه راوی این حکایت که من کمترین باشم چندان به آن باور ندارم.  و البته که تا تعریف ما از «نیک‌نامی» و «بدنامی» چه باشد.

بگذارید این حکایت را با روایتی از «ابراهیم گلستان»، و از اینجا شروع کنم که او بالاخره بعد از بیست و چند سال سکوت، یادمانی در اولین سالمرگ «مهدی اخوان ثالث» نوشت با عنوان «سی سال و بیشتر با اخوان». آن مطلب همان سال در دو شماره از ماهنامۀ «دنیای سخن» و همچنین در «فصلنامۀ ایران‌شناسی» به‌چاپ رسید.

«گلستان» در ان مقاله با قلم و سبک خاص نوشتاری خود، مروری داشت بر چگونگی آشنایی و بعدها همکاری و آخرین دیداری که در لندن با «اخوان ثالث» داشته. جایی از آن مطلب بلند، در نقل خاطره‌ای از گفتگویی با «اخوان» در بارۀ «شعر» و نه «شاعرها»، و  اینکه «نام شاعر» تا چه اندازه می‌تواند روی قضاوت و انتخاب شعر او برای درج و انتشار در «گزیده‌ها» سایه انداخته و نقش داشته باشد، می‌نویسد:

«اما حرف‌هایمان در حد شعر بیشتر به‌ هم می‌خورد. در حد شعر، نه شاعرها. . . روز رسیدنش به هدیه کتابی به من بخشید که یک جنگ از شعرهای نو فارسی بود . . . یک چند روز بعد ازم پرسید آن را چگونه می‌بینم. . . گفتم در این جنگ از آنهایی که شعرشان بی‌پاست برگزیده‌هایی هست. . . بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بیان زندۀ بیدادگر را که سالها پیش با عنوان «با تشنگی پیر می‌شویم» در آمد، در آوردم. از آن برایش تکه‌ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را می‌گرفت نگرید، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق‌هق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: این از کجا آمد، کیست؟ گفتم: همین دیگر. بی‌خبر هستیم. به‌خود گفتم، و همچنان همیشه می‌گویم، در دالان تنگ هیاهوی پرت غافل می‌شویم از دنیایی که در همسایگی زندگی دارد. گفت: مثل رگ بریده خون زنده ازش می‌ریخت. گفتم: همین دیگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چیست؟ گفتم: همین دیگر. اشکال از اسم و آشنایی با اسم می‌آید. از روی اسم چه می‌فهمیم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است «شهرزاد» است. گفت: نشنیده بودممن. گفتم: شاید هم دیگر خودش نمانده باشد که باز بگوید تا بعد اسمش را در آینده یاد بگیریم. به هر صورت، اول شاعر نبود، می‌رقصید. نگاهم کرد. شاید از فکرش گذشت که دستش می‌اندازم، که دور باد از من در حرمت دوست. گفت: ما تمام می‌رقصیم. گفتم: بعضی بسیار بد جفتک می‌اندازند. و بعد رفتیم توی آفتاب نشستیم. غنیمت بود. کتابش را برداشت شروع کرد به خواندن. . .»

این روایت «ابراهیم گلستان» بود از «شهرزاد»، و حکایت حال «مهدی اخوان ثالث» از شنیدن شعر او. و حالا از «کبرا سعیدی» بگویم. از «شهرزاد». هم او که چهره و نامش با نقش و تیپ «زن بدکاره» و «رقاصه» عجین شده. از شاید معصوم‌ترین «زن بدنام» سینمای ایران. از نویسندۀ کتاب «توبا» که به نوعی شرح حال و زندگی اوست در قالب رمانی کوتاه. از شاعری که دفتر شعر «با تشنگی پیر می‌شویم» از اوست. خود در اولین صفحۀ مجموعۀ اشعارش و در معرفی خودش به خواننده می‌نویسد:

«کبرا» نام خواهر مرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را برای من گذاشتند. مادرم «مریم» صدایم می‌کرد. پدرم «زهرا» می‌خواندم. زمان رقصندگی «شهلا» می‌گفتندم. در سینما «شهرزاد» شدم، و حالا زیر شعرهایم می‌نویسند: ـ شهرزاد. . .
شما که مرا یاری دادید تا بدانم کیستم و مرا به ایل خود راهم دادید، به هر نامی که می‌خواهید صدایم کنید دستتان را می‌بوسم. . . »

گرچه جایی مکتوب و نوشته نشده، ولی همه می‌دانند که در سال 1351، وقتی که به قول معروف پول، پول بود!  «بهروز وثوقی» پنج‌هزار تومن می‌دهد تا «شهرزاد» مجموعه اشعارش را در دو هزار نسخه با نام «با تشنگی پیر می‌شویم» در انتشارات اشراقی به چاپ برساند. طراحی و عکس روی جلد آن را هم «امیر نادری»، عکاس فیلم آن روزها و کارگردان معروف سالهای بعد به عهده می‌گیرد. و می‌دانیم که بازیگری و سینمایی شدنش هم از  «مسعود کیمیایی» است. گرچه این آخری «کیمیایی» دیگر نه تنها از جمله کسانی که شهرزاد «دست‌شان را می‌بوسید» نبود، که برعکس گونه‌اش به سیلی او نواخته نیز شده بود.

« . . . فیلم خاک در یکی از روستاهای اطراف دزفول فیلم‌برداری می‌شود. یک‌روز که در همان روستا در حال فیلم‌برداری هستند، اتومبیل کرایه‌ای از راه می‌رسد. «شهرزاد» با حالتی عصبی از آن پیاده می‌شود.

«کیمیایی» تا چشمش به «شهرزاد» می‌افتد، رنگش مثل گچ سفید می‌شود و از «بهروز» می‌خواهد هر طور شده او را دست به سر کند، وگرنه شر به‌پا خواهد کرد.

ـاو که در فیلم‌های «قیصر» و «داش آکل» نقش رقصنده را بازی کرده بود، آن‌زمان با «کیمیایی» مراوده نزدیکی داشت. گویا به اطلاعش رسانده بودند که کارگردان با یکی از خانم‌های بازیگر فیلم، سر و سری پیدا کرده. . . او هم بلافاصله از تهران سوار قطار شده بود و خودش را رسانده بود دزفول، بعد هم با ماشین کرایه، یک‌راست آمده بود سر صحنه. . . تا پیاده شد، رفت سراغ کارگردان و سیلی محکمی در گوشش نواخت! . . . همه ساکت ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. من خیلی ناراحت شدم. به «شهرزاد» اعتراض کردم. برگشت گفت: «آقای وثوقی! آخر نمی‌دانید این با من چه کرده . . .»

                                          [زندگی‌نامۀ بهروز وثوقی، نوشتۀ ناصر زراعتی، صفحۀ 241]

از دیگر هم‌تبارانی که او را یاری دادند تا به ایل در آید، یکی هم «پوری بنائی» بود. او سرمایۀ ساختن فیلم «مریم و مانی» را تامین کرد و خود نیز در کنار منوچهر احمدی [مانی]، نقش «مریم» را به عهده گرفت.

«شهرزاد» دیگر «رقاص کافه در صحنه‌های فیلم‌» نبود، سناریست و کارگردان «مریم و مانی» بود و یکی از چند فیلمساز زن سینمای ایران. او در این‌زمان رمان کوتاه «توبا» را هم در کارنامۀ هنری خود دارد. داستان زندگی تلخ و دردآور دختری که در اصل خود اوست.

 

«شهرزاد» که کودکی و نوجوانی‌اش دم‌دست پدر در قهوه‌خانۀ و آدمهای آنجا گذشته بود. جوانی‌اش به نیش چاقوی برادر معتادش خط برداشته بود، به ناگهان از میان انبوهی دود سیگار و بو و بخار الکل و حجم عربده و ازدحام همهمۀ کافه‌های ارزان، سر از فضای پر از دار و درخت و سبز دانشگاه در آورد و در زمانی که نام دانشجو ارج و قربی داشت و دانشگاهی بودن برای خودش فضیلتی بود، شد دانشجوی دانشگاه تهران.

دختر مرد قهوه‌چی، خواهر جوانکی که شرور و معتاد و دست بزن داشت، رقاصۀ کافه‌های پست، «زن بدنام» سینمای فیلم‌فارسی، در توفیق خود برای ورود به دانشگاه، تا مدت‌ها سوژه داغ مطبوعات آن روزگار بود.

«شهرزاد» با وجود آن مجموعه‌ای که از سروده‌هایش منتشر کرد و آن رمان کوتاه که از او به چاپ رسید، و با آنکه سناریوی فیلمی را که خود نیز کارگردانش بوده را نوشته، برای مردم بیشتر به عنوان «بازیگر سینما» شناخته شده است. بازی‌های او در اکثر فیلم‌ها اغلب محدود به اجرای رقصی در یکی از صحنه‌هاست، و یا حضوری سایه‌وار و نه چندان مهم در داستان فیلم.

نام او را در تیتراژ بسیاری از فیلم‌های مهم و مطرح سینمای ایران که بعد از «قیصر» ساخته شد می‌بینم و بیشتر در ایفای تیپ و نقش «زن بدکاره» و «مترس دم دست» یکی از مردان فیلم. در «قیصر» [کیمیایی]، و «پنجره» [جلال مقدم] فقط در یک صحنه می‌رقصد و بس.

فقط چند فیلم از میان همۀ آنهایی که نقشی در آن داشته را می‌توان به‌خاطر آورد که او تنها «رقاصۀ» فیلم نیست، بلکه «بازی» هم کرده. نقش‌های که شهرزاد آن‌ها را «بازی» کرده، چیزی نبوده که از عهدۀ دیگران برنیاید. نقش رقاصۀ میکدۀ اسحاق شراب‌فروش در فیلم «داش آکل» [مسعود کیمیایی] که عمده‌ترین نقش سینمایی اوست را هر بازیگر زن دیگری می‌توانست اجرا کند.

ولی اگر از راوی این حکایت که من کمترین باشم بپرسند، می‌گویم دو «بازی» از او در همۀ فیلم‌هایی که نقشی در آن داشته را دیده‌ام که به گمان من فقط «او» می‌توانست آنها را به آن خوبی و پختگی اجرا کند، و نه هیچ زن بازیگر دیگری در سینمای ایران.

یکی نقشی که در فیلم «تنگنا» از «امیر نادری» دارد. به خصوص صحنۀ ناخن به رخ کشیدن و مو از سر کندن و ضجه زدن و شیون او در دم کرده‌گی آن غروب سربی رنگ و سنگین پایان فیلم. و دیگری «بازی» نقش کوتاهی که در «فرار از تله» [جلال مقدم] دارد. در صحنه‌ای که مرتضی [بهروز وثوقی] و کریم [داود رشیدی] بعد از ضرب دیدن و گچ گرفتن دست مرتضی با هم نشسته‌اند. «شهرزاد» که از قرار معشوقۀ و نشاندۀ کریم است هم هست.

«مانده»، خوانندۀ معروف دزفولی در اتاقکی آنسوتر، ترانه‌ای محلی را زمزمه می‌کند و «مرتضی» از گذشته و حال و روز و آرزوهایش می‌گوید. یک مونولوگ یا تک‌گویی شنیدنی. «شهرزاد» کنار «کریم» یله شده و بی‌آنکه حتی یک کلمه حرف بزند، آنچه را که «مرتضی» تعریف می‌کند، گوش می‌دهد. با نگاه و لبخند و گردش سر و چشم و گردن. «شهرزاد» این نقش را که چیزی در حدود سه یا چهار دقیقه است، به معنای واقعی کلمه در مفهوم سینمایی‌اش «بازی» می‌کند.  او را دیگر در هیچ صحنه‌ای از ادامۀ فیلم نمی‌بینیم.

«شهرزاد» اگر در کارنامۀ هنری خود، همین یک دفتر شعر «با تشنگی پیر می‌شویم» و داستان بلند «توبا» و ایفای نقشی که در «تنگنا» داشت و آن «بازی» درخشان «فرار از تله» را داشت ـ که دارد ـ کافی بود تا او را هنرمندی سزاوار بدانیم و باور کنیم که در جان او آتشی گرمی داشت که از جان‌مایه و استعداد ذاتی او روشن بود.

نام «شهرزاد» را به‌طور رسمی آخرین بار بعد از استقرار حکومت جمهوری اسلامی در ایران و در جریان تظاهرات زنان در تهران می‌شنویم. با دوربین هشت میلیمتری داشته از جریان حرکت اعتراضی زنان فیلم می‌گرفته که می‌گیرندش. مدتی را در «کمیته‌های انقلاب» و سر آخر هم «زندان اوین». تعریف می‌کنند که برای تحقیر و توهین به او کم نداشته‌اند. سابقۀ «رقاصی» و انگ «زن هرزه و بد کاره» در فیلم‌ها آنقدر بوده که چیزی کم نگذارند.

بعدها که پریشان سر و حالی او را می‌بینند، رهایش می‌کنند به امان خدا، و در برهوت بی‌خداوندی شهر بی‌رحم و در و پیکری به اسم تهران. می‌گویند روزگاری را سراسیمه و شوریده، با سری پریش، بی‌کس و بی‌جا و مکان، آوراۀ کوچه و خیابان بوده. می‌گویند جل‌پاره‌ای جسته بود و روزهایی را در پیاده‌روی جلوی در «خانۀ هنرمندان و سینما» بست نشسته بود. بی‌هیچ عافیت و عاقبتی به خیر.

آخرین باری که اسم و رسمش رسما و مکتوب به کتابها آمد اما همین چندی پیش بود که کتاب به‌حد کافی قطور و پر برگ و ورق «کارنمای زنان کارای ایران، از دیروز تا امروز» ساختۀ دست «پوران فرخ‌زاد» در آمد. در آنجا و در کارنمای «شهرزاد» آمده است:

«کبرا سعیدی شاعر و بازیگر، در تهران به‌دنیا آمد. از نوجوانی به تئاتر رفت و شروع کار وی با نام مستعار شهرزاد، بازی در نمایشنامۀ «بین راه» در تئاتر نصر بود. سپس هم‌چنان که اشعارش به‌نام شهرزاد در نشریات به چاپ می‌رسید و در جرگۀ شاعران زن نامی برآورده بود، به سینما هم راه یافت و چون از هنر پای‌بازی بهرۀ وافری داشت در بسیاری از فیلم‌ها شرکت کرد که عمدۀ آن‌ها: «طوقی»، «سه قاپ»، «پنجره»، «داش آکل»، «بابا شمل» و «پل» نام برده می‌شود.

او در 1353 به دلیل نامعلومی با خوردن قرص‌های خواب‌آور به زندگانی‌اش پایان داد و فیلم‌های «تنگنا»، «عیالوار»، «گرگ بیزار» پس از مرگ زود هنگامش در 1357 نمایش داده شد و از آن پس فیلم دیگری از او به نام «مریم و مانی» که هم کارگردان و سناریست آن بود، به سال 1359 در ایران به نمایش در آمد.»                                                                    

آخرین خبری که از «شهرزاد» اما در دست است، برخلاف آنچه که «پوران فرخ‌زاد» در کارنمای او نوشته، این است که «کبری سعیدی (شهرزاد)» زنده است و گرچه نه آنگونه که باید به سامان و انجام، ولی باری بهر جهت به ایام پیری و درماندگی، عمر را می‌گذراند. دفتری از دست‌نویس سروده‌های چاپ نشدۀ سال‌های اخیرش را در دست دارد و خاطری ملول و آزرده از هست و نیست روزگار.

در آخر این نوشتار و در حسن ختام حکایتی که حوصله کردید و خواندید، نوشتاری نیز از «شهرزاد» هم بخوانیم که برگرفته از مجموعۀ «با تشنگی پیر می‌شویم» است. و تمام.
 

 

قصه‌ای نه، حکایتی کوتاه.

از یک کارگری که سواد نداشت شنیدم خسته می‌گفت: «دلم برای مادرم تنگ است.»
ما به مرغ‌های بی‌شماری که فقط یک خروس مریض داشتند نگاه می‌کردیم.
کارگر رفت و ما ماندیم و بازی‌مان را ادامه دادیم. جمعه بود.

غروب شد که کارگر توپ بازی‌امان را گرفت‌ و پس نداد.
همه ما بودیم و یک توپ.
همه کارگر بود و یک مادر.
مادرش از صدای توپ بیدار شده بود. مادرش مریض بود.
از باغچۀ خانه‌شان در لابلای گل‌های آب نداده، به یک قارچ برخورده بود. خورده بود و مریض شده بود.
ما باید صبر می‌کردیم تا مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازی‌مان را ادامه بدهیم.

زمستان شد.
از مدرسه تا غروب راهی نبود.
ما را غم می‌گرفت. وقتی از مدرسه بیرون می‌آمدیم که بعضی از چراغ‌ها روشن بود.
برادر کارگر که گندم داشت، داسش را کارگر خسته درست می‌کرد.
همه فکر می‌کردیم شاید توپ ما با داس پاره شود.

بهار شد.
کارگر خسته تمام مرغ‌ها را کشته بود. مانده بود خروس مریض و یک مرغ که فقط شانس زنده بودنش این بود که تخم می‌کرد.
من یک‌روز از خدا خواستم که مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازی کنیم.
عصر تعطیل‌مان کردند که تابستان شد و گفتند سه ماه دیگر بیائید. ما ذوق کردیم.
کارگر با چکشش داشت یک پرچم سیاه به در خانه‌شان می‌زد. کوچه پر از زنهای چادر سیاه بود.

خدا مادر کارگر خسته را گرفته بود تا ما بازی کنیم. برادر کارگر خسته که زارع بود نشسته بود کنار دیوار داسش هم در دستش بود و به آن یک دستمال بسته بود که در دستمال نان بود. ما بی‌خود خیال کردیم در دستمال توپ است.
فقط خروس مریض در کوچه بود و یک پرچم سیاه. . .

]]>
سه شعر از شهرزاد 2010-12-13T07:39:31+01:00 2010-12-13T07:39:31+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/23 آرش سهرابی حرف اول در مرگم بود که قاری ها شرارت هایم را می خواندند. گفتم دوباره آمدم آخرین شرارتم بریدن زبان قاری ها بود که آرزوی شان مردن من است.     حرف سوم چگونه می توان زیست در باغی که تنها تصویر درخت می روید. آب نمی داند بوی گل را چگونه می توان رفت بر بامی که آفتاب چهار کبوتر مکروه را دفن می کند. چهار کبوتر در چهار گوشه بام آیه نابودی می خوانند چگونه می توان گفت شعر باغ من تو آری



حرف اول

در مرگم بود

که قاری ها

شرارت هایم را

می خواندند.

گفتم دوباره آمدم

آخرین شرارتم

بریدن زبان

قاری ها بود

که آرزوی شان

مردن من

است.

 

 

حرف سوم

چگونه می توان زیست در باغی

که تنها

تصویر درخت می روید.

آب نمی داند بوی گل را

چگونه می توان رفت

بر بامی که آفتاب چهار کبوتر مکروه را

دفن می کند.

چهار کبوتر در چهار گوشه بام

آیه نابودی

می خوانند

چگونه می توان گفت

شعر

باغ

من

تو

آری

نه، نه

 

سفر دهم

با من بیا

به آن روزنه پاک خانه ام

گه چاشت آسمان

آنجاست

به آن بستر سبز مخمل پوش

که زفاف کبوتران آنجاست

اگر بیایی خواهی دید

آن سطل شیر را در غروب دهکده

در حیاطی که بوی کندر می دهد

و زنی که دستش پینه بسته ی آخورهاست.

با من بیا

به عمق یک ذرت

به صبح گندم زار

که صبح گیسوان خداست

با من بیا

به سوی خانه ام

تا ببینی

خانه ام کجاست.

]]>
چند تا عکس از نمایش پسرک خیالباف 2010-10-13T05:32:48+01:00 2010-10-13T05:32:48+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/22 آرش سهرابی به یاد گروه ستاک، در حسرت آن روزهای سالم سرشار و امید به همراهی دوباره در روزگاری بهتر  
به یاد گروه ستاک، در حسرت آن روزهای سالم سرشار و امید به همراهی دوباره در روزگاری بهتر


















 








]]>
شب و شبنم - ترانه ای از محمد صالح علا 2010-10-13T04:05:20+01:00 2010-10-13T04:05:20+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/21 آرش سهرابی تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و میسوزم اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم می زنم به آبو آتیش با خود خورشید می جوشم زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم تو با این نگاه یاغی قرق


تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم
من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم
من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و میسوزم
اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم
می زنم به آبو آتیش با خود خورشید می جوشم
زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم
اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم
تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم
تو با این نگاه یاغی قرق سینه مایی
فاتح قلعه رویا کی به فتح ما میایی

]]>
داداش خوب 2010-10-13T03:47:54+01:00 2010-10-13T03:47:54+01:00 tag:http://arashsohrabi.mihanblog.com/post/20 آرش سهرابی برای ساسان ریاحیاولین باره که نمی خوام تو این وبلاگ از دلتنگی ها، حسرت ها، گذشته های خـوب و بد بنویسم. می خـوام از همین سه، چهـارماه اخیـر بنویسم. از همون روزی که فـکر اجـرای دوباره ی پسرک خیالباف به سرم زد و دنبال  همون پسرک عصبی و بلند پروازی که یکی دوبار تو تالار آفتاب دیده بودمش؛ گشتم تا خیالبافم بشه. پیدات کردم و اولین جلسه تمرین فهمیدم که ارزش وقت گذاشتن رو داری. این برداشتم از تو در اولین جلسه تمرین بود. چهار ماه از اون روز می گذره و نمایشی رو که با هم شـر



برای ساسان ریاحی

اولین باره که نمی خوام تو این وبلاگ از دلتنگی ها، حسرت ها، گذشته های خـوب و بد بنویسم. می خـوام از همین سه، چهـارماه اخیـر بنویسم. از همون روزی که فـکر اجـرای دوباره ی پسرک خیالباف به سرم زد و دنبال  همون پسرک عصبی و بلند پروازی که یکی دوبار تو تالار آفتاب دیده بودمش؛ گشتم تا خیالبافم بشه.

پیدات کردم و اولین جلسه تمرین فهمیدم که ارزش وقت گذاشتن رو داری. این برداشتم از تو در اولین جلسه تمرین بود.

چهار ماه از اون روز می گذره و نمایشی رو که با هم شـروع کـرده بودیم، اجرا کردیم و همه چی تموم شد و رفـت. می بینی زمان چه زود می گذره. اما این بار مـی بینم که بر خـلاف همیشه از گذشت زمان ناراضی نیستم.آخه اینکه آدم تو سه، چهار ماه بتـونه بازیگـری پرتـلاش و داداشی با محبت مثل تو پیدا کنه مگه کم چیزیه؟

دادشی هیچـوقت فـراموش نمی کنـم چند روز بعد از تصـادفت با اون که هنوز کاملا خوب نشده بودی و درد داشتی سر تمـرین حاظر شدی. ممنونم از تو به خاطر تلاشت، ممنونم به خاطر انرژی و محبتی که به داداشت می دی.

 امروز 18 سالت می شه. یه سال بزرگ تر شدی و به اندازه یه سال دنیـات بزرگ تر شده. یه سال  بزرگ تر شـدی و به اندازه یه سال نگاهـت به تئاتر جـدی تر و عمـیق تر شده. یه سال بزرگت تر شدی و به اندازه یه سال... تولدت مبارک داداشی.


 

]]>